به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را

من آن مرغم که افکندم به دام سد بلا خود را
به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را



نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل
به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را


چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم
که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را

http://s2.picofile.com/file/7209214408/4gspul0.jpg

گر این وضع است می*ترسم که با چندین وفاداری
شود لازم که پیشت وانمایم بیوفا خود را


چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه می*داری
نمی*بایست کرد اول به این حرف آشنا خود را
/ 1 نظر / 7 بازدید
مینا

رندان تشنه لب را ب نمی دهد کس گویی ولی شناسان رفتن از ان ولایت درزلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت