عشق

عشق آمد خویش را گم کن عزیز
قوتت را قوت مردم کن عزیز
عشق یعنی خویشتن را گم کنی
عشق یعنی خویش را گندم کنی
عشق یعنی خویشتن را نان کنی
مهربانی را چنین ارزان کنی
عشق یعنی نان ده و از دین مپرس
در مقام بخشش از آئین مپرس
هرکسی او را خدایش جان دهد
آدمی باید که او را نان دهد

مجتبی کاشانی

/ 2 نظر / 16 بازدید
سفیر

تا حالا شده حس کنی تو بغل خدایی؟؟؟ چه وقتا؟؟؟ دوست دارم اون لحظه ای که حسش کردی رو برام بنویسی ... اینطوری خودت هم میفهمی چقد بهش نزدیکی و چقد دوست داره حتمابیا

بی وفا بودی مرا با دیگران بگذاشتی --*** عاشقی بنهادی و عاشق کشی برداشتی رفتی و در زیر باران مدام چشم تر --*** خاری از جنس جفا در باغ بی بر کاشتی آرزویم با تو بودن بود اما نازنین --*** هیچ پرسیدی که آیا آرزویی داشتی؟ کاش جای شیر مادر شیر سگ می دادند --*** تا که همچون سگ تو هم یک جو وفا می داشتی بی صدا در آتش قهر و هیاهو سوختم --*** آب پاکی را بریزم آشتی بی آشتی (مهدی دهقانی ذاکر) دوستان اگه از این شعر خوشتون اومده بگین بازم از شعرای ایشون براتون میذارم. البته با اجازه خودش... http://silent-and-tears.persianblog.ir در ضمن اگه افتخار بدین لینک کنیم باعث افتخاره