روز اول با خودم گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز میگفتم

لیک با اندوه و با تردید

روز سوم هم گذشت اما

بر سر پیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا میکشت

باز زندان بان خود بودم

آن منه دیوانه عاصی

در درونم های و هوی میکرد

مشت بر دیوارها میکوفت

روزنی را جستجو میکرد

میشنیدم نیمه شب در خواب

های های گریه هایش را

در صدایم گوش میکردم

درد سیال صدایش را

شرمگین میخواندمش بر خویش

از چه بیهوده گریانی؟

در میان گریه مینالید:

دوستش دارم. نمیدانی؟!

روزها رفتند و من دیگر

خود نمیدانم کدامینم

آن من سرسخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم؟

بگذرم گر از سر پیمان

میکشد این غم دگربارم

مینشینم شاید او آید

عاقبت روزی به دیدارم...



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱۱ | ۳:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : ندا | نظرات ()