گفتی دوستت دارم و رفتی.من حیرت کردم. ازدور  سایه هایی غریب می آمد از جنس دلتنگی و اندوه و غربت و تنهایی وشاید عشق!

با خو د گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمی خواهم.ترسیدم و گریختم. رفتم تا پایان هرچه که بودو گم شدم .

و اینها پیش از قصه لبخند تو بود



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ | ٤:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : ندا | نظرات ()