من سحر نمی دانم.من فقط روح ام را که بزرگ بود و سنگین گسترانده ام.من سحر نمی دانم.گفتی زمستان شده ای ومن دلم به حالت سوخت و روح ام را که بزرگ بود و سنگین مثل چادری روی تو کشیدم و ذکر عشق خواندم تا تو داغ شدی.

من سحر نمیدانم.نفس هات به شماره افتاده بود و روح من با تنفس تو می تپید.

گفتم دوستت دارم و تو دیگر نفس نکشیدی و روح من از تپش ایستاد!

گفتم تو را کشته باشم؟ نکند من مرده باشم؟

پس رو حم را از روی تو برچیدم.اما تو نبودی.غیب شده بودی!

گفتم که سحر نمیدانم!

منبع:چند روایت معتبر(مصطفی مستور)



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/٢ | ٧:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : ندا | نظرات ()